الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
398
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
مدنيّتى داريم و به آبادى آمديم و نيرويى داريم با ادب و دين توأم . طبرى گويد : پادشاه چين گفت : روزگار خود را نيكو تدبير كرديد . و گفت : با امير خود بگوى بازگردد كه شما اندك مردميد با او و مىدانم براى تاراج مال ما آمده است از غايت حرص و گرنه سپاهى فرستم شما را هلاك كنند . هبيره گفت : چگونه اندكند آن قومى كه يك سوى لشكرشان در كشور تو است ديگر سوى در رستنگاه زيتون ، يعنى مصر و آفريقا و چگونه حريص مال باشد و براى غارت آيد آنكه نعمت دنيا در كف اوست و از آن چشم پوشيده و روى به حرب آورده است . رسم غارتگران آن است كه چون مال به دست آرند بگريزند و در كنجى نشينند و بخورند اين رسم با همّتان جهانگير است كه ما داريم و امير ما سوگند ياد كرده است كه بازنگردد مگر خاك شما را زير قدم سپارد و بند بر گردن مهتران شما نهد و خراج ستاند از ما . پادشاه چين گفت : اين سهل است اندكى خاك با شما فرستم تا گام بر آن نهد و چند تن مهترزاده فرستم بر گردن آنها بند نهد و بازگرداند و مالى فرستم . و سوادة بن عبد اللّه سلوكى گويد : لا عيب في الوفد الّذين بعثتهم * للصّين ان سلكوا طريق المنهج كسروا الجفون على القذى خوف الرّدى * حاشى الكريم هبيرة بن مشمرج لم يرض خير الختم فى اعناقهم * و رهائن دفعت بحمل سمرّج ادّى رسالتك الّتى استرعيته * و اتاك من حنث اليمين به مخرج اما سليمان بن عبد الملك با قتيبهء باهلى دل بد كرد و گروهى از سرهنگان سپاه او را بفريفت و برانگيخت تا بر سر او ريختند و اندك مردم از اهل بيت و برادران و فرزندان و چند نفر از دوستان با او بودند دفاع كردند تا همهء كشته شدند و از جمله برادرانش عبد الرحمن و عبد اللّه و صالح و حصين و عبد الكريم و پسرش كثير را پيش چشم او كشتند و سرهاى آنها را جدا كردند و به شام براى سليمان فرستادند . و گويند : وقتى مردم بر سراپردهء او تاختند ريسمانها را باز كردند ديدند جراحات بسيار بر پيكر قتيبه رسيده است جهم پسر زحر بن قيس با رفيق خود سعد گفت : فرود آى و سر او جدا كن . گفت : مىترسم لشكريان شورش كنند . گفت : مترس من در كنار توأم . پس فرود آمد سر او را جدا كرد . و گويند : پس از آن مردى از قبيلهء باهله اين جهم را به كين قتيبه بكشت و قتل قتيبه در سال 96 بود و قبرش در حوالى كاشغر است و اين شعر عبد الرحمن